پ.ن۱: چقدر عجیبه! نومیدانه دوست داشتن آدم ها!
پ.ن۲: حال جسمم خیلی خوب نیست.اما روحم شاد و شنگول شده! هنوز منتظرم...
پ.ن۳:راستی: هنوز هم " دهانت را می بویند٬ مبادا گفته باشی٬ دوستت دارم."(به یاد موسی و این شعرش که جاودانه ماند در خاطرم!)
پ.ن۱: چقدر عجیبه! نومیدانه دوست داشتن آدم ها!
پ.ن۲: حال جسمم خیلی خوب نیست.اما روحم شاد و شنگول شده! هنوز منتظرم...
پ.ن۳:راستی: هنوز هم " دهانت را می بویند٬ مبادا گفته باشی٬ دوستت دارم."(به یاد موسی و این شعرش که جاودانه ماند در خاطرم!)
به کنکوری های عزیز توصیه می کنم که یا دپرس نشن٬یا اگه شدن٬برن بمیرن!!! چون دردش دوا نداره!!!من رفتم بمیرم! کاری با من ندارید؟؟؟![]()
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای
باران...باران...
پ.ن:حالم از پاییز به هم می خوره.
*این همه تنها باشی و بارونم نیاد؟!؟! نامردیه..."م"! من حرفمو پس می گیرم.بارون بیاد٬من تنهایی میرم قدم میزنم...
لیلای لیلی ٬ سایه ٬ عطا صادقی ( اگه شما هم کتابای اندیشه سازان رو خونده باشید در می یابین که این آقای صادقی نویسند کتابای ریاضی بودند. چه اوقات خوشی رو با کتابهای تست ایشون گذرانیدیم)٬ دلقک (۲۱ گرم رو از اینجا شناختم)٬ماهنی ٬ پاگرد.همین ها دیگه....
پ.ن۱:"زن روزهای ابری" بازمانده ی اون روزاست.
پ.ن۲:دیروز٬دو نفر که خیلی خیلی برام عزیز بودن بهم ضد حال زدن.به فاصله چند ساعت!!!در کل حالم گرفتست...
پ.ن۳:کاشکی یه smiley هم وجود داشت که "انگشت وسطش"رو نشون میداد.اونوقت دیگه لازم نبود آدم خیلی حرفا رو تو اس.ام.اس ی که باید جواب بده بزنه...
یک بعدا نوشت خیلی خیلی مهم:بابای پرگلکم هم رفت!!!
کاش بنده های خدا به آدم ضد حال بزنن اما خود خدا نه!!!!از اردیبهشت تا الان بابای چهارتا از دوستام فوت کردن...شرمین٬الهام٬احسان و پریسا...
پ.ن: الان می تونید بگید ایشالا خدا همه ی مریضا رو شفا بده!![]()
خدا به خیر کنه!از دار دنیای مجازی همین یه وبلاگو داریمااا!!!!خدایا از ما نگیرش.
پ.ن:مهناز عزیز دستت خیلی خیلی ندرده خواهر.ممنون که گفتی دوستم...
من از سفر برگشتم!چند روزی رفته بودم پایتخت و اون طرفا.مشغول انجام کارهای علمی و فرهنگی بودم.یک سفری داشتم به دانشگاه تهران.دانشکده مطالعات جهان.دانشکده نگو - هتل بگو...من همش داشتم اونجا رو با دانشکده دهات بالامون مقایسه می کردم.از در و دیواری سبز و صورتی و نارنجیش گرفته تا استادا!که "یه مشت دانشجوی کارشناسی ِ پیف پیف" رو داخل آدم حساب می کردن! خلاصه بسی خرسند گردیدیم.دوستمان هم که ما به واسطه او رفته بودیم آن طرف ها٬ زانو درد داشت و بنده خدا هی پله ها را بالا و پایین رفت و آمد و ما هی به خودمان تف و لعنت فرستادیم که چرا این بنده خدا را به دردسر انداخته ایم اینها.با یکی از استادان گروه فرانسه به گفتگو نشستیم و هی حرف های خوب خوب شنیدیم.و کلی ترغیب شدیم که اقداماتی در همان راستا!!!! انجام دهیم.و به تبلیغ در همان زمینه!!!! پرداختیم...و اما یک توصیه:آن دسته از دوستانی که مسیر یابی شان آنقدر ها خوب نیست هرگز تنها آن طرف ها نروند.اینقدر راهروهایش پیچ در پیچ است که نگو!ممکن است گم و گور شوید و هرگز هم پیدا نشوید!!!خوب بود که این دوستمان همراه ما بود و گرنه من مثل آن بابایی که توی بن بست گیر کرد و همانجا هم مرد،در این دانشکده مرده بودم!
دانشگاه شریف هم رفتم.انصافا خیلی خوش گذشت.جای خنده دار قصه را یک عدد گربه چاق و چله٬با پریدن ناگهانی جلوی بنده و شنیدن جیغی بنفش رنگ٬ آفرید...آن هم در محیطی کاملا غریبه که شما حتی میزبانتان را هم به سختی می شناسید...
پ.ن۱:این چند روز از دنیا بی خبر بودیم.خانه برادره خبری از "بی.بی.سی" و "وی.او.ای" نبود.به میمنت وجود سپاه عزیز و نصب دستگاه های پارازیت انداز...فقط سریال های مزخرف "فارسی۱" بود و شبکه های آلمانی.
پ.ن۲:برای خودم و ملتم متاسفم."بهنود شجاعی" به دار آویخته شد! این یعنی نشان دادن یک بیلاخ گنده به دنیا با این معنا که "حقوق بشر کیلویی چند؟!".به قول "شاهین نجفی" فکر کنم "خدا خوابه - و زمین باید به صورت آن هایی که ساکت نشسته اند تف بیندازد!"...برای همه بهنود های این سرزمین دلخونیم...
پ.ن۳:نه از رومم٬نه از زنگم٬همان بی رنگِ بی رنگم٬بیا بگشای در٬بگشای٬دلتنگم...
پ.ن۴:توی راه پایتخت٬کتاب "تمام زمستان مرا گرم کن" اثر "علی خدایی" را خواندم.بد نبود.خوشمان آمد.
پ.ن۵:اگر موسیقی ایرانی(سنتی) دوست دارید٬ شنیدن آهنگ های "اشکان کمانگیر" اکیدا توصیه میشود.برای یک عصر دلگیر خیلی خوب است...
پ.ن۶:فایل آهنگ وبلاگم را هم پیدا کردم.اما به دلیل حجم بالا از ایمیل کردن آن معذورم.ایشالا دیدمتون براتون بلوتوث می کنم.
پ.ن7:دوستم،خیلی خیلی ممنونم که هنوزم میشه باهات حرف زد.میشه باهات آروم شد.این حرفت که گفتی "بی نظیرترین چیز توی دنیا خداست و بس" همیشه یادم می مونه...
پ.ن8:بعد از مدتها،فال حافظ گرفتم.یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور...
پ.ن9:ریشه دووندن بهتره یا پرواز کردن؟!
خیلی خیلی بعداً تر نوشت:دلم برا اون آقا مهربونه که خیلی قشنگ می خندید٬تنگ میشه.کاشکی بعضی روزا هیچوقت تموم نمی شدن
...
کتابخونه ای که من میرم درس میخونم،جای خیلی بزرگ و آرومیه.کلا محیط خیلی خوبی داره.اما...
امروز وقتی داشتم درس میخوندم موبایلم زنگ خورد.و یکی از دوستام پشت خط بود.من با این دوستم مکالمه های خیلی طولانی ای دارم.کمتر از نیم ساعت نیست هیچ موقع .بنده خدا یه مشکلی هم براش پیش اومده بود که حالش خیلی گرفته بود و اوقاتش حسابی تلخ بود.گرم صحبت بودیم که یهو دیدم یه آقایی اومد گفت:یعنی چی خانوم؟نیم ساعته وایسادی اینجا داری تلفن حرف میزنی که چی؟کارگرای ساختمونی میرن و میان.زشته جلوی مرد نامحرم!!!
والا من تو اون چند دقیقه هیچ آقایی رو اون طرفا ندیدم.خداییش فقط یه نفر اومد!نگاه کردم دیدم که چند تا کارگر ساختمونی بالای پشت بوم دارن یه کارایی می کنن.بنده خداها حتی نگاه هم نمی کردن.آقاهه جوری حرف میزد که انگار من دارم ا.س.ت.ر.ی.پ.ت.ی.ز میکنم اونجا که همه کارگرای ساختمونی از راه به در بشن!!! فکر کن با مانتو و مقنعه رفتی تو حیاط کتابخونه به اون گندگی وایسادی یه گوشه،داری آروم حرف میزنی.حتی لبخند هم نمی زنی و یه آقای پیر چشم چرون الدنگ وایساده داره دیدت میزنه که مبادا یکی دیگه بیاد نگات کنه!
پناه بر خدا!گاهی فکر می کنم که با اینکه امسال 2009 هستش که اونم تهشه،مشکل بعضی مردای ما اینه که یه دختر داره با تلفن جلوشون حرف میزنه!یا اینکه یه دختر چادر سرش نیست!!!توی وبلاگ الهه خوندم که الان اتیوپیایی ها سال 2002 هستن!فکر کنم این آقاهه در سال اول هجرت می زیست...تازه فکر کنم مسلمونای صدر اسلامم به این متعصبی نبودن.دنیا داره روز به روز بیشتر پیشرفت می کنه و مشکل مردم ما اینه!امروز هر چی بود گذشت اما دلم برای چادر مشکیم تنگ شد!
من به نظر خودم آدم مذهبی ای هستم که نماز میخونم.قرآن هم.و به اصول دینی پایبندم.اما به عقیده یه سری در قعر جهنم خواهم سوخت.چرا؟چونکه چادر سرم نیست،چون انسان بودن آدمها برایم مهم است و نه جنسیتشان!چون ظاهرم نشانگر اعتقاداتم نیست!!!و هزار اشکال دیگر که بر من وارد است به عقیده آنها!
در زمان پیامبرهم همچین مسایلی وجود داشته.همونطور که خوندم یه جایی توحید ابوذر و سلمان با هم فرق داشته.من نمی تونم این آقا رو متهم کنم.اما اون هم نمی تونست منو متهم کنه!والا هنوز که هنوزه نفهمیدم!
از همه دوستان خواهشمندم که برای بنده طلب استغفار کنن،چون امروز یه عده کارگر ساختمونی منو در حال حرف زدن با تلفن دیدن!!!!خدایا توبه...الهی العفو!
پ.ن:با همه این اوضاع من هنوز هم شاد و شنگولم!دی:
فکر کنم دنیا داره جاهای خوبشو نشونم میده.آرامشی که همیشه دلم می خواسته.معجزه هایی که آرزوم بودن.حسای پازیتیو و خلاصه همه چیز.من الان یه گوله انرژی مثبت ام...جای همتون خیلی خالی.حیف که دنیاست و همیشه نمیشه سر این پیچ واستاد.وگرنه همیشه همین جا می موندم.یه زمانی فکر می کردم سرنوشتم شده بیقراری.اما حالا میبینم که منم میتونم خوش باشم.آروم باشم.
و یاد "سلیم" می افتم.توی فیلم "میلیونر زاغه نشین".اون لحظه ای که داشت می مرد گفت"God is great ".و من الان با تمام وجود دارم اینو میگم که "God is great".
خدایا مرسی.من خوب نبودم.اما تو خیلی خوبی.دمت گرم.خیلی مخلصیم خدا جون... اون چیزی که برای من در حد معجزه بود اتفاق افتاد!یکی طلبت خدا جونم...راضیم به رضات...